ما دیگه آخرشیم...

دختر بی خیال!

من و دوستانم

امروز صبح ۸ تا ۱۰ کلاس فیزیولوژی داشتیم!

منه بی خیال با آرامش تمام نشستم صبحونه خوردم و بعد روانه ی دانشگاه شدم... ساعت ۸ و یک دقیقه... من و دوستمو سه تا از پسرای کلاس پشت در... پسر شجاع رفت در زد..و استاد هم به شدت ضایعش کرد...!! یکی دیگه از پسرا هم از خودش شجاعت نشون داد و در زد و اون هم مثل قبلی.....! من که اصلا خودمو قاطی نکردم... پسره گفت بریم بچه ها این استاده خیلی گیره... دوستم گفت بهتر ..خیلی هم خوشم میاد از کلاس این استاده... منم گفتم آره بابا بی خیال!! بعدم منو دوستم با هم خندیدیم و رفتیم الکی تو دانشگاه گشتیم... ساعت ۹ و نیم رفتیم برای کلاس بعدی...کلاس خالی بود..استاد فیزیولوژی هنوز کلاسو تعطیل نکرده بود..بیچاره اونایی که سر کلاس بودن...!! من و دوستم تو کلاس خالی واسه خودمون نشستیم..من رفتم چند تا نقاشی بامزه رو تابلو کشیدم... تموم که شد همه ی بچه ها اومدن..استادم اومد..اول کلی به نقاشیا نگاه کرد و خندید..بعدم درسو شروع کرد..خدایی خیلی استاد ماهیه.. جلسه ی قبلم..کلی کلاس منو برد بالا..بلند گفت شما زبانتون خوبه..منم که نمیدونستم واسه چی میپرسه گفتم آره...گفت..اون امتحانی که شرکت کرده بودید بالاترین نمره رو تو دانشگاه آوردید...من که دیگه داشتم از ذوق میمردم..پسرا حسودیشون شد..مسخره کردن و با خنده میگفتن بالا شده!! استاد هم گفت بله بالاترین نمره شدن...کاملا مشخص بود که با اطلاعات کامل جواب دادن...!! دماغشون سوخت...

عصر هم کلاس داشتیم..ولی منو نورای بی خیال نرفتیم... تخت خوابیدیم تا الآن که اینجام... البته تا چند دقیقه ی پیش مشغول یه سری کارای حمل و نقل برای اتاقمون بودیم...   ما جزء قویترین دخترای کوریدورمونیم!!



نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:





+نوشته شده در یک شنبه 23 بهمن 1390برچسب:,ساعت14:20توسط ندا | |